«این جهان کوه است و فعل ما ندا» را در داستان مولانا چگونه بخوانیم؟

بیت «این جهان کوه است و فعل ما ندا» چنان بهتنهایی نقل شده که گویی مولانا آن را بر سردر یک کتاب اخلاق نوشته است. اما در دفتر اول مثنوی، بیت در پایان صحنهای آرام و بیدردسر نمیآید. زرگری را به وعدهٔ مال و نزدیکی به پادشاه از سمرقند میآورند؛ طبیب به او شربتی میدهد، زیباییاش میکاهد و سرانجام میمیرد. او پیش از مرگ از خونِ بهناحق ریختهشده سخن میگوید. در پیِ همین سخن است که تصویر کوه و بازگشتِ صدا میآید.
این جایگاه، لحن بیت را عوض میکند. «فعل» فقط کارِ کسی نیست که فردا نتیجهٔ عمل خود را میبیند؛ در همان صحنه، زرگر از آنچه بر او گذشته شکایت میکند. کوه، تصویرِ جهانی است که صدا را بیپاسخ نمیگذارد. اما چه کسی سخن میگوید؟ مولانا روایت را به زبان زرگر نزدیک میکند و سپس داستان را ادامه میدهد. اگر صدای شخصیت را بیدرنگ با حکم نهاییِ شاعر یکی کنیم، پرسشی را که خودِ روایت ساخته از دست میدهیم.
در بخش بعدِ مثنوی، راوی دربارهٔ کشتن زرگر توضیحی دیگر میآورد و آن را در چارچوب اشارت الهی میفهمد. خوانندهٔ امروز ممکن است با این توجیه همراه نشود. خواندن دقیق به معنای پاک کردن این ناراحتی نیست. باید دید متن چگونه نخست رنجِ مرد را به زبان میآورد و سپس میکوشد رخداد را از منظری دیگر توضیح دهد. فاصلهٔ میان این دو صدا، بخشی از تجربهٔ خواندن است.
تصویر کوه و ندا، در بیرونِ داستان هم معنایی روشن دارد: کردار ما بیاثر نمیماند. با این حال، وقتی بیت را به جملهای ساده دربارهٔ «بازگشتِ خوبی و بدی» تقلیل میدهیم، مرگ زرگر و اعتراض او ناپدید میشود. شاید ارزشِ بازگشت به متن همین باشد که جملهٔ آشنا دوباره اندکی دشوار شود. ادبیات همیشه برای آسوده کردنِ داوری ما نوشته نشده است.
حتی تصویرِ پژواک هم دقیقتر از یک حکمِ حسابداری است. صدا به همان شکلِ نخست بازنمیگردد؛ با فاصله و از سویِ کوه شنیده میشود. این فاصله، به خواننده فرصت میدهد دربارهٔ پیوندِ کردار و پیامد بیندیشد، بیآنکه هر رنجی را فوراً کیفرِ صاحبِ آن بداند.


